محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1068

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

و بمعنى خطى كه براى بطلان بر نوشته كشند نيز به نظر رسيده [ 1 ] . كرش - [ بكسر كاف و سكون راى مهمله ] آواز دماغ خفته باشد كه بخست « 1 » نيز گويند . - و گذشت - . كرش - [ بفتح كاف و راء ] در فرهنگ بمعنى فروتنى كردن از فريب و عجز باشد . و - بضم كاف و راء - ريسمانى باشد كه از موى بافته باشند [ 2 ] مثالش پوربهاى جامى گويد : بيت « 2 » ايلچى هيبتت حسود ترا * ديد بر اسب عمر و گفتا تش هر كه با دولت تو كرده كرش * كرده در گردنش زمانه كرش كشيش - پيشواى نصارى باشد كه به عربى قسيس گويند . مثالش شيخ نظامى گويد : بيت ز خارا بود ديرى ساز كرده * كشيشانى به دو در سالخورده كربش - [ بفتح كاف و باء ] جانوريست چون مار كوتاه و ليكن دست و پا دارد و در ويرانه‌ها مىباشد و هر كرا بگزد دندان در « 3 » زخم او رها كند و بتازى او را سام ابرص مىگويند . شمس فخرى گويد : بيت « 2 » در كنج محنت و غم باشد ز بخت وارون * گاهش نديم عقرب ، گاهش حريف كربش « 4 » و كرفش - بفاء - نيز به نظر رسيده و ناصرخسرو نيز گويد : بيت گزنده بسى هست جز كانگبين را * ز زنبور جويند « 2 » نزمار و « 5 » كربش و - بسين مهمله [ 3 ] - نيز آمده . كماش - به وزن و معنى همان كماس مرقوم بمعنى « 6 » اول كه كشكول باشد [ 4 ] مثالش جامع شرفنامه : بيت « 2 » چنان به گفتن خوش خوى كرده‌اى الحق * كه از زبان تو نايد برون يكى قلماش پر از درست زر و سيم برد از كرمت * اگر گرفت بپيشت كسى شكسته كماش كندروش - [ بنون و دال و راء مهملتين به وزن سندروس ] زمين پشته پشته « 2 » باشد . كوشش - بمعنى جد و جهد باشد . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت « 2 » از اين بوالعجبتر حديثى شنو * كه بىبخت كوشش نيرزد دو جو

--> ( 1 ) - « س » : نجست . ( 2 ) - « س » ندارد . ( 3 ) - بجز « ب » : و . ( 4 ) - « س » : كريس . ( 5 ) - واو از « ب » است . ( 6 ) - « س » : و بمعنى . ( 1 ) كشه . ( 2 ) در برهان معنى چرك و ريم اندام نيز دارد . ( 3 ) يعنى : كربس . ( 4 ) برهان در معنى تنگ گردن كوتاه نيز مرادف كماس گفته است .